|
|
|
|
سال نوتون مبارک . تاریخ پای شعرهای شاعران دروغ است باور کن
همه ی شعرهایشان محصول یک ماه است یا حتی یک هفته شاید هم یک روز تاریخ پای شعرهای شاعران دروغ است باور نکن
از لحظه ی عاشق شدن تا لحظه ی فراموش شدن تا لحظه ی شکست خوردن تا لحظه ی پشیمان شدن یک روز است فوقش یک هفته یک ماه تاریخ پای شعرهای شاعران دورغ است باور کن
اما این روزها ، هفته ها ، ماهها ؛ سالها زیاد است به درازای عمر شاعران
باور کن که بیشتر شاعران از بیماری آلزایمر رنج میبرند مثل من که یادم رفته است و اِلا عاقل از یک سوارخ دوبار گزیده نمیشود راستی دعوای دیشبمان تقصیر تو بود؟! تاریخ پای شعرهای شاعران دروغ است ببخشید ، تقصیر من بود! بیشتر شاعران از بیماری آلزایمر رنج میبرند و از یک سوراخ بارها گزیده میشوند مثل من دوباره دوستت دارم!
شهریور ماه 90 فاطمه احمدی پ.ن۱ : ببخشید قدیمی است ولی منتظر نطراتتون هستم . بیشتر شاعران
شعرهایشان را برای معشوقی توی ذهنشان میگویند برای کسانی که گاهی هیچوقت ندیدنشان خیال شاعر است که معشوق میشود گاهی همه ی تلاششان را برای چسباندن این شعرها به کسی میکنند کسی که بیچاره فکر میکند؛ ذوق شاعر است و وقتی که میفهمد ، میرود و شاعر ، حالا ، بعد از رفتنش برای خیالش شعر هجران میسراید درد ِدوری را میکند آویزه ی دستش و شعر میبافد بیشتر شاعرها بانو/آقا برایشان کلمه است مراد چیزی را نمیکنند مراد کسی را نمیکنند بیشتر شاعرها همیشه عاشقند یا شاید هم همیشه عاشقها، شاعر حالا راستی تو بگو. تویی که شاعری! راست است که شاعران زن و بچه ندارند؟ راست است که بیشترشان از شوهرهایشان طلاق گرفته اند؟ راست است که هووی زنانشان خیال است؟ راستی تو بگو تویی که شاعری راست است که کسی را دوست نداری؟ تو بگو تویی که شاعری چقدر امیدوار باشم که هوویم خیال است؟! و از بانو مُراد کسی را نمیکنی؟!
من تنها زنی هستم که آرزو میکند شوهرش دروغ بگوید دروغ ببافد دروغ بسراید من زنِ یک شاعرم که به زیبایی زنان شعرهای شوهرم نیستم!
فاطمه احمدی 9/6/90
پ.ن : به جوانه عزیزم و زهرا دوستاری گلم که خواسته بودند نو کنم اینجا را ! اجرای خصوصی تئاتر برای دانشگاهیان . روز شنبه 21/8/90 . قیمت بلیط : 10هزار تومان
خود شهر شیراز که انار ندارد ولی حوالی شمال استان فارس انارهای خوبی دارد . یک باغبان حرفه ای میتواند آنجا با وجود سردی هوایش انار بکارد که هم یخ نزند ،هم کوچک و نارس عمل نیاید .برای جلوگیری از یخ زدگی انارها را هنگامه ی شهریور داخل کیسه هایی دست ساز میگذارند و به نوبت می چینند . خدا بیامرزد پدربزرگم را خیلی با خلاقیت گونه های مختلف را به هم پیوند میزدند و انار فوق العاده ای عمل می آوردند . البته آنچه من با تحقیق یافتم این است که "نی ریز " استان فارس یکی از مراکز عمده ی تولید کننده ی انار است . این شهر در جنوب استان فارس واقع است. و وجود انار در آنجا کمی به نظرم عجیب رسید . به زبان محلی ما انارهای آنجا را معمولا دو دسته میکنند : 1-شیرین 2- می خاش (اناری که نه ترش است و نه شیرین ) انار ترش آنجا را من به ندرت دیده ام و خورده ام . انار نی ریز را هم نخورده ام متاسفانه . القصه بهانه ی این نوشته خوردن انارهای ساوه است . ساوه انارهای خیلی خوبی دارد . هم ترش است و هم زیبا و هم خوشمزه . من که انگار توی بهشتم با خوردنش . واقعا دانه هاش صفت "باشکوه " را می طلبد . خدا خیر بدهد به بانیان اصلی اش را که اولی خواهر بزرگترم است و دومی که با خواهر بزرگترم مرتبط است :) خدا حفظ کند و سلامت بدارد باغبان باغی که انارها را کشت میکنند .
پ.ن1: معادلی برای "میخاش "نیافتم . در لغت نامه دهخدا فقط صورت "میخوش " که نام روستایی در اطراف اردبیل است وجود دارد پ.ن 2 : برای خواندن بیشتر در مورد انار به سایت انار ایران مراجعه کنید . پ.ن3 : ارادت زیاد به همه ی ساوه ای های عزیز به ویژه استاد بزرگوارم دکتر سید مهدی طباطبایی و آشنایان جدیدمان ..... روی صحبتم با اونایی ِ که میگن : " آدم بچه بزرگ کنه واسه چی ؟ " بچه ام نیست . خواهرمه ولی براش مادری هم کردم توی بعضی از موارد . همیشه سعی کردم بدون اینکه به "واسه چی اش "فکر کنم ؛ برای رشد فکری ، فرهنگی و ... اش تلاش کنم . دیروز خسته بودم وقتی رسیدم خونه . دیدم اینو کشیده گذاشته روی میز اتاقم . روشم نوشته : "تقدیم به یار آذری بانوی پاییزی "
خوب منم بوسش کردم و ازش واگیر کردم . الانم گلوم درد میکنه. ولی خوشحالم . قبلا هم از این کارا کرده بود . ولی با مورد دیگه که الان براتون تعریف میکنم؛ مقارن شده که به نظرم رسید ، اینجا بگم . یه پسر دایی دارم ،حدودا 7ساله . خیلی باهوشه و البته خیلی هم شیطون . توی اطرافیان سن و سال بالا ، من از بچه گی اش باهاش بازی میکردم . یه کار جالبی که معمولا همه ی بچه ها میکنن. اینکه تو ذهنشون بازی طراحی میکنن و از شما میخوان که به بازی شون تن بدین . و همیشه هم این بازی ها جالب نیستن . مثلا نگهبان زندانی شدن که هیچ زندانی ای توی زندان هم نیست ؛ برای چند ساعت ، خیلی هیجان انگیز به نظر نمیرسه ، یا سرباز دم در پاسگاه که فرمانده اش هم ازش میخواد صاف و سیخ وایسه و ... بعضی ها خیلی حوصله شون سر میره و با داد و بیداد بازی رو ترک میکنن . بعضی های دیگه هم سعی میکنن سرشون کلاه بذارن و از زیر بازی در برن . من این جور موقع ها به طراحی بازی چیز میز اضافه میکنم . مثلا میگم : اون سرباز دم در تو خیابون یه دزد می بینه میدوه که بگیرتش . بعد که گرفتش فرمانده (پسر دایی من ) بهش ترفیع میده ؛ میره توی اداره ی مبارزه با قاچاق ! من الان تقریبا 2 ساله که ندیدمش . و این کارا تا 5 سالگی اش ِ . بچه ها خیلی خوب می فهمن و یادشون می مونه . اینو من لمس کردم . عید پارسال من نرفتم شیراز . وقتی مامانم اینا رفته بودن خونه شون . موبایل باباشو برداشته بود و شماره خونه ی ما رو گرفته بود . خیلی ناراحت پرسید: تو چرا نیامدی بازی کنیم ؟ چند روز پیش مامانم زنگ زده بودن خونشون . گوشی رو که گرفته ، گفته : فاطمه هست ؟ وقتی شنیده نیستم و دانشگاهم . میگه : چرا همش این دانشگاهه ! بعد که قضیه ی این "همش " رو از مامانم پرسیدم . گفتن : قبلا هم هر وقت زنگ میزدن و " محمدجعفر" گوشی رو برداشته . احوال منو پرسیده . اینا رو نوشتم که بگم ، بچه ها میفهمن و یادشون میمونه . من از تجربه ی صداقت با بچه ها و کلاه نذاشتن سرشون نتایج خوبی رو گرفتم . امیدوارم برای همه هم همین طور باشه . پ.ن1: لیلا الان ماشااله 16 سالشه و بچه هم نیست . ولی این نتیجه دقیقا مرتبط است با بچه گی تا کنون . پ.ن2: اگه میخواین بازی طراحی کنین ، حواستون باشه که روابط علت و معلولی برای بچه های سن بالا خیلی مطرح است و سن پایین ها معمولا از نبودنش خوشحال میشن ! پ.ن4 : من همه ی کارای بالا رو ناآگاهانه و نه به دلیل خاصی فقط به تشخیص خودم انجام دادم ، حتما ایراد و اشکالم داشته و داره رفتارهام از نظر روانشناسی . ولی خواستم فقط به عنوان یک تجربه ی شخصی مطرحش کنم . نه یه عنوان یک مدل رفتاری ! نمی دانم پایان " دوست داشتن " کجاست ؟
اما دوستت دارم خویشاوندی دو روح آغاز" دوست داشتن " است و ایمان دارم که قضای حتمی روزگار به بی پایان بودن " دوست داشتن" استپ.ن : از خودم . این یک داستان قدیمی است که سه سال پیش نوشتم . با موضوعی که دکتر طباطبایی سر کلاس ادبیات مطرح کردند . دقیقا نمیدانم کی بود ؟ ولی تازه دیوار تئاتر شهر راه افتاده بود. از طریق دیوار با کسی آشنا شدم برای ساختن فیلم کوتاه آن موقع این داستان را گفتم بهشان . گفتند خوب است ولی تند و تیز است .دیگر پی گیرش نبوم و نشدم تا چند وقت پیش که باز خواندمش . و دیدم که حالا طرز تفکرم عوض شده است نسبت به برخی نقاط داستان . بخواهم بنویسمش بهتر مینویسمش . قشنگتر . ولی هنوز هم خودم فکر می کنم ایده اش بدک نیست . ... خوشحال می شوم نظراتتان را بشنوم . داستان در ادامه مطلب است . ادامه مطلب دقیقا نمیدانم کی ؟ ولی فکر کنم همین روزها بازی استقلال-پرسپولیس است . بازی ای که به آن دربی یا شهرآورد میگویند. یادم است قدیمترها ، آن موقع که من راهنمایی بودم . به دلیل خسارات مالی و جانی ناشی از این بازی، همه به تساوی اش علاقه مند بودند . و خب آن وقتها هم این تساوی آنقدر زیاد میشد، که مردم نه تنها رغبتی به دیدن بازی در ورزشگاه نداشتند بلکه در خانه هایشان هم . آن وقت ها من به گمانم استقلالی بودم . از آن موقع تا همین چند سالِ قبل همه ی امکانات صدا و سیما و رسانه هایی مثل رادیو و مطبوعات برای کاستن از حساسیتش بسیج می شدند .آنقدر که این شهرآورد دیگر نه برای مردم یک بازی مطلوب بود و نه حتی برای خود اهالی و دست اندرکاران فوتبال . بازی ای با نتیجه ی مشخص تساوی ! حالا بعد از این همه سال ، همان رسانه ها تبلیغ حداکثری میکنند، برای بازگرداندن شوق از دست رفته ی مردم. آنوقتها نهایتا یک ستون را در روزنامه ها به این بازی اختصاص میدادند. حالا چندین صفحه ی اختصاصی آن هم از سمت یک روزنامه ی کثیرانتشار غیر ورزشی. همیشه از این افراط و تفریط جامعه مان رنج برده و میبرد . حالا سوال من این است ، بهتر نبود در همه ی این سالها به جای تلاش برای کاستن از حساسیت یک بازی برای ایجاد فرهنگِ پس از شکست تلاش میشد؟! پ.ن1: من که دیگر کلا به فوتبال علاقه ای ندارم ، حتی به بازی های خارجی ، چه رسد به غصه خوردن برای شهرآورد. ولی خدا کند که مردم یک بازی ِ خوب ببینند و شاد شوند حتی از شکستِ تیم محبوشان .
عکاس : استیو مک کوری سال : 1984 مکان : پیشاور پاکستان-محل نگه داری آوره های افغانستان
نوشته ای از خانوم دکتر فرزان مرا به یاد چیزی انداخت که چند وقت پیش در مترو تهران-کرج مشاهده کردم و در اینجا نوشتم.
امروز فقط میخوام چند تا پیشنهاد بدم : پیشنهاد اولم : دیدن فیلم حیران به کارگردانی خانوم شالیزه عارف پور و تهیه کنندگی خانوم رخشان بنی اعتماد با بازی باران کوثری ، مهرداد صدیقیان ، خسرو شکیبایی خدابیامرزدشون ، فرهاد اصلانی و ژاله صامتی است . جدا از عاشقانه ی لطیفی که دارد . زندگی یک دانشجوی افغانی است که میتواند تلنگر خوبی برای باقی تحقیق هایمان باشد. پیشنهاد دوم خواندن کتاب بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی است . حتی برای چندمین بار متوالی . پیشنهاد سوم خواندن شعری از محمد کاظم کاظمی است . به نام بازگشت . پیشنهاد چهارم هم نگریستن به اطرافمان است . نه صفحه ی حوادث روزنامه که دیدن روزگار مردمی است که نه از سر دلخواه به ما پناه آورده اند بلکه از سر نامردمی جهانی است که نان خودشان را بر خودشان حرام کرده اند. و خوب شاید یکی از اقسام کمک کردن به آنها، همین تلاش برای حفظ حقوق تحصیلی شان است. پ.ن1:یه دیالوگ داشت جمعه تو فیلم روبان قرمز خیلی دوستش دارم اونو . که پرویز پرستویی (اسم شخصیت یادم نیست) میگفت : کجا میآی جمعه . اینجا پر مین ِ ! جمعه میگفت : منو از مین نترسون . افغانی رو مین به دنیا میآد،رو مین بزرگ میشه،افغانی رو مین ازدواج میکنه ، بچه دار میشه . افغانی رو مین میمیره! منو از مین نترسون. پ.ن2:نقل به مضمون بود دیالوگ بالا. اول اینکه خیلی ممنون از همه ی استادای عزیزم و به ویژه خانوم احدیت بزرگوار و همه ی دوستان گلم. راستش به من کلی پیشنهاد شد،کلی راهنمایی هم شدم.که نتیجه شو اینجا مینویسم. 1)بر خلاف مکانیک آماری که میگوید :" جمع هیچ وقت اشتباه نمیکند ! " باید گفت که گاهی جمع کاری میکند که مناسبتی با احوال ما ندارد پس اگر" از دور ماندن از جمعی که کار مناسب احوال ما نمیکند نمیترسیم" بهتر است کاری کنیم مناسب احوال خودمان. 2)بگذار احساس هوایی بخورد. 3)کاری را وظیفه نکنیم که نمیتواند وظیفه باشد. 4) احساساتمان را سرکوب نکنیم. 5) همیشه درست را انجام دهیم ، نه درستی که باقی آدمها میگویند، درستی به تشخیص خودمان ، دلمان و اندیشه مان. 6)قالبی که باقی آدمها برای چیزی درست کرده اند، لزوما همیشه قابل اعتماد و اتکا نیست. 7) اصلا مهم نیست که بقیه ما را بشناسند ، خوب است که دوستمان داشته باشند ولی لزومی ندارند منتظر دست زدنشان باشیم. منتظر سوت کشیدنشان .خوب است که دوستمان داشته باشند، ولی لزومی ندارد برای دوست داشته شدن بزرگ باشیم . آن هم آنگونه که بقیه میگویند. آدمهای بزرگ خودشان بزرگند، خودشان دوست داشتنی اند، خودشان قابلند! اصلا مهم نیست که جمعیت بزرگی ما را بشناسند ، جمعیت بزرگ خودش آدمهای بزرگ را پیدا میکند. هر آدمی که جمعیت بزرگی میشناسدش لزوما بزرگ نیست ، ولی معمولا آدمهای بزرگ را جمعیت های بزرگ میشناسند. و اگر آدمهای بزرگ را جمعیت بزرگی نشناسد، باکی نیست چون آدمهای بزرگ همیشه بزرگند. من آدمهای بزرگی را میشناسم که جمعیتِ بزرگی نمیشناسدشان ولی هم بزرگند، هم قابل ،هم دوست داشتنی. پس ننویس برای اینکه باقی بشناسندتت . پس نخوان ، فکر نکن ، نسرا برای اینکه باقی برایت کف بزنند. فکر کن ، بخوان ، بنویس برای بزرگ شدن ، برای بزرگ بودن. 8) مفید بودن برای باقی آدمها ، بزرگترین سرمایه ی هر انسان است. بزرگترین مایه ی بزرگی! برای این، همواره تلاش کن 9) در مواجهه ی با یک مسئله ، ظرفیت مسئله را بالاتر از حدش نبریم.و از آن مشکل و برزخ نسازیم. پ.ن1 : در مورد انتخاب نگاه و دید هم کلی حرفها زده شد که 3 یا 4تا پست لازم است برای گفتن . که شاید به تناوب در قسمت "درسی و فیزیکی" بگویمشان. پ.ن2: ای برگ وقتی به دست باد ربوده میشوی صبور باش و سهیم. بی آنکه ایستادگی کنی. بگذار بادی که میشکندت. تو را روانه کند به سوی مقصدت ! پ.ن3: بزرگی بعد از شنیدن این مسئله یهو گفتن : از تو بعیده فاطمه؟! وقتی که پرسیدم چرا . دلایلشان را گفتند و اینکه انتظار نداشته اند من به این موضوع این طور نگاه کنم . این جور درگیر ابزار بشم!(به نظر اون بزرگ تفکر مهمترین اصل است و باقی همگی ابزار. فلسفه ، هنر ، فیزیک ، ادبیات و ... ابزار است .) واقعا عاشق این طرز تفکرشونم. با این وجود ولی من اصلا خجالت نکشیدم و علتش را هم به آن بزرگ گفتم . و گفتم که به قول استاد فلانی : " هیچ گاه طرح مسئله احمقانه نیست . نبود مسئله است که اتفاقا احمقانه است و هوشمندانه ترین سوالات احمقانه ترین ها هستند! " اون بزرگ خندیدند و علت خنده رو حاضرجوابی من عنوان کردن ، ولی من فکر کنم منظورشون همون پررویی بود! پ.ن4:من از این به بعد با فصل بندی اینجا قراره از همه ی چیزهایی که دوست دارم و میبینم و دنبال میکنم . بنویسم.ممنون میشم دنبالم کنید. |
|